خوب باشن یا بد...به خودمان مربوط است

بعد از پست
مخاطب این نوشته اصلا ایرانی ها خارج کشور نیستن...هر جای این دنیا هم که باشن...
از خون ما...نژاد ما و از نسل ما هستند...!توی این هیچ شکی نیست...

می دونی درد من این روزها چیه...
هیچ کس نیست از طرف من و امثال من به اونهایی که اصلا نمیدونن ایران کجای نقشه جهان هست بگه
اون روزها که برای اولین بار توی زندگیم سیاست رنگ غیرت به خودش گرفته بود...
اون روز ها که برای اولین بار احساس می کردم می خوام بزرگ شم

تو اونور داشتی قهوه ات می خوردی...حرص ما رو که نمی خوردی...می خوردی...!
اون روزی که خاک تحقیر توی سرم می ریختم...اون روزی که همه باورهامو خرد شده می دیدم
اون روزی که با حرص روی پشت بوم داد میزدم الله اکبر و همسایه مون فحش و لعنت بهم میداد و بغض گلوم رو می گرفت
اون روزهایی که شهرمون عزا داشت...درد داشت...اون روزهایی که همه فقط یاد گرفته بودیم سکوت کنیم و دستهای خالیمون رو بالا ببریم... 

اون شبی که با بغض نماز جمعه رو میدم و بابام با خوشحالی ذکر میگفت (اذا جاء نصر الله والفتح)
اون روزهایی که تو خیابون جمالزاده شده بودم امدادگر و موتورم شده بود آمبولانس...

تو اونور داشتی قهوه ات می خوردی...حرص ما رو که نمی خوردی...می خوردی...!
حالا چی شده که فکر میکنی...از همه آدمهای این خاک با تعصب ترین...کجای دلتون برای اون روزهای خرداد پر حادثه سبزمون سوخت که حالا برایمون ادعای برادری می کنین...همه این آشوبها...بد بختی ها...دشمنی ها...همه اش زیر سر شماهاست...

قصه آدم گنده های این خاک راست باشد یا دروغ...به خودمون مربوطه...
پ ن : تو قهوه ات رو بخور...هوم...

این پست را جدی نگیرید...برای دل خودم بود

می گفت خوب راه پول در آوردن رو یاد گرفتین ها...گفتم خانم به خدا پول خردهام تموم شده وگرنه 100 تومن مگه چه چیزی تو زندگی بهم اضافه می کنه که نخوام بهتون بدم...گفت این حرف ها هم همش شگردتونه که پول زیادی از مردم بگیرین...
فــــــــــکــــــــر کـــــــــــــــــن!!!!

همش به خاطر 100 تومن این حرف ها رو بهم زد...

می دونم رسمش نیست که بخوای از راه نرسیده گلایه کنی و از کسی چیزی تو وبلاگت بنویسی...اما باور کن خیلی دردم گرفت...تو زندگیم بارها غرورم شکسته...یاد گرفتم غرور آدمها باید کف پاشون باشه و هیچ وقت بهش تکیه نکنم...اما باور کن ارزش همین غرور له شده و خرد شده از همه 100 تومنی های عالم  برای هر کسی بیشتره...قبول دارین!

فقط خواستم بگم...ما پیک موتوری ها رو این جوری نبینید...نمی خوام از خودم و آدمهای مثل من که با موتور کار می کنن تا لقمه نون در بیارن طرفداری کنم...راستش برام این مهمه که بدونید...

موتوریهایی که از کنارتون مثل برق رد میشن... بعضی هاشون چراغ قرمز ها رو رد میکنن...ورود ممنوع میرن...تو پیاده رو ها میرن...لا ماشینها توی ترافیک لائی بازی در میارن و حتی یه موقع هائی آینه ماشینتون هم ممکنه کج کنن و هی شروع میکنن به معذرت خواهی کردن...روح دارن..ربات نیستن آدمن...گاهی دلشون گرفته...گاهی هم شادن...چه من باشم چه عمو حسن 56 ساله پیکمون باشه چه بابک که فقط 19 سالشه و مجبوره به خاطر خانواده اش با موتور کار کنه...

باورمون کنید...

پ ن :عطیه...فرشته...حالا اگه میتونید غلط املائی بگیرین
پ ن :ببخشید تلخ نوشتم...دلم پر بود...ممنون از همه اونهایی که بهم سر میزنن و تنهام نمیزارن...شاید هیچ کدومتون فکرش هم نکید باور داشتن این همه دوستی که اینجا پیدا کردم چه قدر آرومم می کنه
 پ ن:نایت اسکین و قالبهاش...

آدم مجازی

سلام خوبین این چه سئوالی معلومه که خوبین
راستش امروز دو یا سه هفته ای میشه که وبلاگ نویس شدم...
اول تو پرشین بلاگ بود اما کار توی اونجا خیلی سخت بود...
راستش مال آدمهای تازه کاری مثل من  من نبود
اینجا خیلی بهتره...بگذریم
فقط می خواستم بگم که توی این چند روز با خیلی ها آشنا شدم ٫ فکر کنم پست اولم رو بخونید می فهمید منظورم چیه...با اونی که فکر می کردم خیلی فرق می کنه
بعضی ها با حرف هاشون خیلی بهم انرژی دادن مخصوصا آقا سعید"حشره شناس" "گیتی شناس"با اون چند خطی که برام نوشت خیلی بهم کمک کرد
بعضی ها هم گوشه وبلاگشون نوشته بودن
"جرات کردیم چیز هایی رو بگیم که تو جرات نمیکی"
اون وقت یه چیز هایی نوشته بودن که آدم دهنش وا می موند از خودش خجالت می کشید
بعضی ها انگار خیلی وقت بود که تو وبلاگشون مرده بودن...حتی تو یکی از پستهاشون هم جای کامنت نبود که باهاشون حرف بزنم
بعضی ها باورم کردن...بعضی ها هم نهحتی با بعضی ها هم بد جور دعوا کردم...مثل لیلا خانم و فاطیما جانالبته بعدش آشتی کردیم
خلاصه خیلی ها رو دیدم که انتظار بودنشون رو تو اینجا نمی کشیدم
ولی می دونی چیه
من میگم ادما رو نمیشه از پشت کلمه ها یی شناخت که اینجا می نویسن و ما می خونیم...
برای اینکه آدمها رو بشناسی نباید به کلمه ها اعتماد کنی...نمیشه از کلمه هایی که پشت هم ردیف شدن...شخصیتی که خلقشون کرده  رو شناخت
باید خودشون رو بخونی...باید خود واقعیشون رو بشنوی و ببینی...باید لمسشون کنی...هر چه قدر هم که استاد پنهون کاری باشه...وقتی دیده بشن خود واقعیشون رو نشون می دن...اون وقت یا میشن آدم بده یا می شن آدم خوبه...
شاید هم اشتباه می کنم...ولی مطمئنم وقتی خوبیم که پشت این کلمه ها باشیم...دنیای واقعی همه ما ها کلی با اینجا فرق داره...
پ ن : تازه فهمیدم میهن بلاگ و سما بلاگ هم هست خدا رو چه دیدی شاید یه روز اثباب(اسباب)کشی کردیم رفتیم اونجا...
پ ن :آبان هم تموم شد...یه روز هم آبان عمرمون تموم میشه٬ اون وقت که می فهمیم تا زمستون فقط یه ماه وقت داریم تا توشه انبار کنیم...اینو نوشتم که یاد همه مون بمونه...

کاریش نمیشه کرد

به نام خدا
هی می نویسم...هی پاک می کنم...هی می نویسم آخرش ثبت موقت رو میزنم...هر چی با خودم کلنجار می روم...نمیشه که نمیشه
موندم که چرا تو تموم این سالها همه آدمهای توی زندگیم..."وقتی میگم همه"...
یعنی تموم آدمهای ریز و درشت ِ زندگیم

حتی یک لحظه هم نشده که از خاطرم پاک بشن...حتی یک لحظه...
اما...وقتی می خوام کسائی که یه عمر بازیگرهای داستان ِ زندگیم بودن بیارمشون میون این صفحه های سفید...همشون دود میشن میرن رو هوا... انگار همه اونها فقط و فقط برای من بازی می کردن...می کنن هم
انگار تموم اون شوری ها...تموم شیرینی ها و تلخی ها...تموم اون خنده ها ، گریه ها و بغض ها...

همه و همه فقط سهم دل من بوده و هست...کاریش هم نمی شه کرد



پ ن : از اعتراف کردن نمی ترسم...اما بازنده بودن واقعا سخته

تولد مبارک

به نام خدا سلام خوبین...
نمی خواد چیزی بگین...خودم می دونم اینجا آدمهای زیادی هستند ٬ با فکرها و باورهای مختلف
 آدم های گنده...آدمهای مشهور...نویسنده...شاعر...اوووووووووو...بازم بگم دزد...قاچاقچی...فقیر...پولدار...عاشق...متنفر...سفید...سیاه... تو...او...و حالا من

همیشه دوست داشتم بنویسم...اما از بچه گی فقط فقط بهم گفتم گوش کن...و من هی گوش کردم ... هی گوش کردم...اونقدر که دیگه دلم جائی برای حرفهای مردم نداره که توی خودش نگه داره... می خوام همه شان را اینجا ٬ توی این لونه کوچیک ٬ بذارمشون تا بار دلم سبک تر بشه...

 تو هم اگه محرمی ٬ بمان و گوش دلم باش...می دونم که خوب بلد نیستم بنویسم...اما خوب میدونم که چی هستم...چی باید باشم...
یه مورچه...بی هیچ پناهی جز خدا...میون یه دنیا از آدمهایی که می شود حتی ندیده دوستشون داشت آدمهایی که همه شان اینجا دنبال یک چیزی می گردند... خلوت...محرم...و یه صفحه سفید یا سیاه که حرف هاشون رو توش بنویسن...
 فعلا